سلام به نسیم کوهسار
- ghahrenam

- Apr 15
- 9 min read

سلامی دوباره
اواسط بهار سال ۱۳۶۵ خورشیدی بود. نیمه های شب. سکوت پرده افکنده بود بر صحرای ساکن و
صامت. هنوز سرمای زمستان جا خالی نکرده بود. گروه مسافران خسته از راه طولانی که بیشتر آن
در سکوت و وحشت گرفتار شدن و بازگردانده شدن به جهنمی که از آن فرار کرده بودند در کنار
جویباری از ماشین پیاده شدند. هنوز وحشت بازگشت به جایی که برایشان بیگانه شده بود از
وجودشان رخت برنبسته بود. اکنون به پایان راه نزدیک میشدند. سرزمینی که در آن خانه و کاشانه
داشتند اکنون برایشان بیگانه شده بود. بیگانه؟ صحبت از خانه و کاشانه شان بود که در اشغال
دشمنان در آمده بود. دشمنان ؟ نه، باور کردنی نبود که همسایه کوچه دست راستی ، کوچه اکبری
روزی دشمن ساکنان کوچه نرگس شوند و آنها را مورد آزار و تعقیب و بالاخره فرار از سرزمین
خود قرار دهند. آنها که در آن زمان کودک بودند نمیدانستند که چرا کوچه های طرف چپ همه نام
گلها را داشتند: رازقی، موگه، شقایق، نرگس و کوچه های طرف راست نامهای خشن مردانه: اصغر،
اکبری، رادمهر. پروانه خانم و همسرش آقای پژوهش ، از قدیمیترین ساکنان کوچه نرگس میدانستند
که در کوچه اکبری که به کوچه آنها، یعنی کوچه نرگس نزدیکتر بود خانواده های سنتی مذهبی
سکنی دارند. در دوران قدیم ( وقتی میگوییم قدیم منظور زمانی است که آنها پس از ازدواج زندگی
در کوچه نرگس را با همه عشق تجربه کرده بودند)، آنها و ساکنان کوچه اکبری با هم نه رفت و آمد
داشتند و نه کاری هم بکار هم داشتند. تنها گهگاه سلام و علیکی و بس. انگار یک قانون نانوشته آنها
را از هم جدا کرده بود.
انقلاب آمد و بافت مذهبی غالب بر آن، همچون رودخانه گل آلود وهمناکی همه را از ریشه جابجا
کرد. ساکنان کوچه اکبری اکنون بال و پری یافته و سری میان سرها در آورده بودند. فرزندان کوچه
اکبری در جریان شورش ها و گرفتن پادگانها مشارکت فعال داشتند و گفته میشد که مقداری اسلحه
نیز با خود آورده اند. بچه ها و حتی پدر و مادرهای کوچه نرگس از این تغییر و تبدیلات سر در نمی
آوردند. آنها نه در لشکر انقلاب بودند و نه در برابر آن. آدمهایی بودند از طبقه متوسط شهری که با
تلاش خود و تشویق پدر و مادر درس خوانده بودند وهرکدام در جایی سرگرم کار و زندگی بودند.
آنهایی که از ساکنین کوچه نرگس به خارج سفر کرده بودند و یا در خارج درس خوانده بودنند سبک
زندگی اروپا را با زندگی در ایران تطبیق داده بودند. نه اینکه ایران را دوست نداشتند، اما دوست
داشتند آنچه را که آموخته اند در اینجا پیاده کنند. به همسایگان سلام میگفتند حتی اگر با آنها دوستی
نداشتند. کیسه های زباله را کنار هم منظم می چیدند تا پاکبانان برای جمع آوری آنها دچار مشکل
نشوند. آخرهای هفته همه اعضای خانواده در شستن ماشین و رسیدگی به باغچه کوچکشان کمک می
کردند و در نهایت کوچه نرگس نمایی از نظم غرب و زیبایی شرق را به نمایش گذارده بود.
کوچه نرگس برای بچه های خانه شماره ۱۲ بازتابی از امید به آینده و زندگی در آرامش در
روزگاری که کسی از طوفان پیش رو خبری نداشت بود.
زمزمه انقلاب تا مدتها به کوچه نرگس راه پیدا نکرد. انقلاب همچون طوفانی بود که در سرچشمه
رگه های جویبارهای پر شیب را گرد هم آورد و در سراشیب زمان به رودی مبدل شد که بالاخره
بنیان زندگی آرام ساکنان کوچه نرگس را برکند. سر در گم و پریشان ساکنان کوچه نرگس بناگهان
دریافتند که زندگی آنها در حال زیروروشدن است. صداها و اعتراضات ابتدا أرام و بعد با شیبی تند
به کوچه نرگس راه یافتند. ساکنان هراسان از خواب آرام با هیاهوی وهمناکی بیدار شدند. صداها در
خیابان و کوچه های پیرامون و سپس در درون خانه و درهر گوشه اطاق ها بلند و بلندتر می شدند.
طوفانی در راه. بود که در گذر زمانی نه چندان دور ساکنان کوچه نرگس را در هم پیچاند و به هوا
پرتاب کرد. در گیرودار شلوغی ها کسی به فکر این نبود که بپرسد چرا و چگونه ایران که جزیره
ثباتش می نامیدند بناگهان همچون مخزن باروت در حال انفجاری کور بود.
در آن زمان، ساکنان کوچه اکبری که خود از کارگزاران طوفان بودند درخم کوچه حضوری پررنگ
یافتند. زنانی پیچیده در لایه های سیاه که تنها خشم چشمانشان را میتوان دید و مردان جوانی که در
هجوم به پادگانهای نظامی هریک کلاشینکفی بر دوش داشتند و نمیدانستند باید با آنها چه کنند.
حضور آنان در نزدیکی های کوچه نرگس نشان از آن میداد که بر آن شده اند که روزگار ساکنان
کوچه نرگس را سیاه کنند. در أن کارزار انقلاب کور ساکنان دو کوچه به خودی و بیگانه تقسیم شده
بودند.
طوفان انقلاب سهمگین و بی پروا از راه رسیده بود. آنان که از آمدن آن رعد و برق سنگین اگاهی
داشتنند به موقع بار سفر بربستند ، هرآنچه که توانستند با خود برداشتند و راهی سرزمین های دور
شدند، جایی که دست کسی به آنها نرسید. خانواده کوچک پژوهش اما بی توجه به آنچه که در
پیرامون میگذشت سر أن نداشتند که خود را آواره کنند. گناهی نکرده بودند که پاسخگو باشند. انقلاب
اما به انتظار اثبات بی گناهی آنان ننشست. در یک روز سرد زمستان درست چند ماه پس از انقلاب،
درست زمانی که همه سران حکومت قبلی بدون محاکمه به جوخه اعدام سپرده شده بودند، درست
زمانی که رادیو و تلویزیون شبانه روز نوحه و مارش عزا پخش می کردند و اجساد کشته شدگان
همچون هدایای گرانبها به نمایش درمی آمدند، درست زمانی که آخوندی از حکومت فرمان اعدام
پسران خود را صادر کرد، درست زمانی که اولین وزیر زن آموزش و پرورش ایران را اعدام
کردند، درست زمانی که جهان دریافت که هیولایی از گورهای کهن سر بر آورده و ایران را گاه آرام
و گاه با نعره های حیوانی به قهقرای زمان پرتاب کرده است، در آن زمان بود که خانواده ساکن
پلاک ۱۲ کوچه نرگس، خطری جدی را احساس کردند. مایا، نوجوانی پرشور و نادر پسری که تازه
به دانشگاه راه یافته بود با ترس و هیجان، وقایع و تغییرات کوچه و خیابان و حتی دوستان نزدیک را
با تغییر در رفتار و کردار انهایی که به اصطلاح انقلابی شده بودند را احساس کردند. چند ماه پس از
انقلاب و درست در بحبوحه تغییر و تبدیل ها در ادارات، آقای پژوهش را از کار اخراج کردند بدون
دلیل موجه و یا حتی توضیح. پروانه، همسر آقای پژوهش که دبیر دبیرستانی در مرکز شهر بود
بدلیل عدم رعایت حجاب اسلامی نوظهورو نوپا بدون توضیح بازنشسته و خانه نشین شد.
پروانه خانم دیگر حتی برای خرید لوازم ضروری نیز از خانه بیرون نمی رفت. آخرین روزی که
با ماشین به خیابان اصلی پیچیده بود، پسرکی نوجوان و کلاشینکف بدست، یکی از ساکنان کوچه
اکبری که اکنون ته ریشی هم در آورده بود راه را بر او بست و گفت باید برگردد و روسری سر کند.
او نیز بازگشت و دیگر از خانه بیرون نرفت.
ورود نوجوانان با ته ریش و کلاشینکف بر دوش در کوچه آنها و خیابانهای اطراف و تهدید به
بازرسی خانه ها بدون دلیل و تذکر به مایا برای رعایت حجاب! اکنون از درون سرزمین ایران
هیولایی هزار سر، گاه آرام و گاه خشمگین در حال رشد بود و گاه اینجا و آنجا گامهایی پر سر و
صدا بر می داشت تا حضور خود را تثبیت کند.
اینان کجا بودند؟ از کدام جای جهان به ناگهان سربراورده بودند که خود را صاحبان این ملک و
سرزمین بحساب می آورد ند و دیواری به بلندای اسمان بین خودی ( که خودشان بودند) و غیر
خودی ( که ساکنان کوچه نرگس بودند) کشیده بودند و بخود این حق را میداند که به خانوادها و
ساکنین کوچه نرگس هشدار دهند که جایشان آنجا نیست و باید از آن سرزمین رخت بر بندند؟
صدای زوزه ها از بلندگوها، انتن های تلویزیون و رادیوها، بر سر هر کوی و برزن ، صدای نوحه
های وهمناک و سخنان ترسناک رهبر تازه بر تخت جلوس کرده که فرمان قتل و کشتن صادر میکرد
و زیبایی را در هر شکل و شمایل به جوخه اعدام می سپرد و شهر را با شعارهای سرشار از نفرت
آلوده کرده بود. بسته شدن دانشگاهها، تغییر دروس دبیرستان و دبستان، بیکار شدن خانم و آقای
پژوهش همه دست بدست هم داده بودند تا خانواده آقای پژوهش نیز تصمیم گرفتند رخت سفر بر بندند
و کوچه نرگس را برای همیشه پشت سر گذارند.
سفر بدون بازگشت را نمیتوان با کلمات توصیف کرد هرچند اگر که بتوانی کلمات أهنگین و سنگین و
مناسب را بیابی. خانواده ساکن کوچه نرگس شماره ۱۲، همه آنچه را که می دانستند با خود نخواهند
برد به جوب حراج زدند. اولین خریداران، ساکنان کوچه اکبری بودند. زنانی که تنها یک چشم از دو
چشم آنها دیده میشد، آمدند و با ولع حیوانی لباسها و کفش ها و گردنبند ها و روسری ها و پالتوها ها
را زیر و رو کردند و پس از مدتی مکث و گفتگو بین خود بیشتر آنها را خریدند. پسران جوان
کلاشینکف بدست کاست های موسیقی و نوارهای خوانندگان را برگزیدند و برداشتند. و چنین شد که
بیشتر لوازم کوچه نرگس پلاک ۱۲ به کوچه اکبری پلاک ۲۴ انتقال یافت. اما مشکل اصلی شماره
۱۲ کتابهایی بود که قفسه های کتابخانه آنها را با زیبایی آراسته بوند و اکنون به عنوان سلاح کشتار
جمعی ساکنان خانه را تهدید میکردند. کتابهایی که اکنون در یک پیام نا ننوشته ممنوع بودند و داشتن
هر جلد سالها زندان و کاه اعدام را بدنبال داشت. نادر، نوجوان دانشجو راه حل را در این دید که
شبانه بسته های کتابها را در کیسه بریزند و در خیابان خلوتی رها کنند تا رفتگران با خود ببرند. و
چنین کردند. با دلی غمگین و روانی پریشان بسراغ کتابخانه رفتند وبا همه آن دانش نوشته شده وداع
گفتند، بسته ها را در ماشین گذاردند و با دلی پر غم آنها را در خیابانی دورافتاده در گوشه ای
گذاردند و به خانه خالی از کتاب بازگشتند.
در تدارک سفر که پنهان از همه، حتی نزدیکترین افراد فامیل و دوستان انجام میشد، آقای پژوهش
سفارش کرد که همه با یک چمدان کوچک که در خود یادگارها و عزیزترین اشیا را جای میداد
حرکت کنند. در یک نیمه شب تاریک بود که آن خانواده با دختر و پسر نوجوان خود بی سروصدا
سوار ماشین شدند و با کوچه نرگس وداع آرامی کردند و از منطقه بالای شهر تهران به آرامی بسوی
غرب کشور حرکت کردند. ماشین انها چندین بار مورد بازرسی پاسدارانی قرار گرفت که در هر
کوی و برزن کشیک میدادند. اینان اکنون صاحبان سرزمین ایران بودند و دیگران بیگانه. گفتند که
برای دیدن اقوام به غرب کشور میروند. آنها را رها کردند.
پس از ساعتها رانندگی به نقطه ای از مرز بین ایران و ترکیه رسیدند و آنجا بود که میبایست ماشین
را نیز رها کنند و با پای پیاده مسیر کوهستانی را طی کنند تا به آن سوی مرز برسند. قاچاقچیان به
آنها توصیه کردند که هرآنچه را که سنگین است جا بگذارند زیرا که بالارفتن از کوهها با چمدان و
وسایل زیاد غیر ممکن بود. انتخاب بین یادگاری های کوچکی که با خود تا بدانجا کشانده بودند کار
آسانی نبود، اما ترک خانه و کاشانه نیز از بنیان سخت دشوار بود. هوا روشن بود. روز دیگری آغاز
شده بود. در بلندای کوه هایی که این روزها هزاران نفر را در خود پناه داده بودند، خورشید راه را
روشن کرد. خورشیدی که در پس کوههای البرز، جایی که کوچه نرگس در کمرگاه ان قرار داشت
نیز بی تفاوت طلوع کرده بود. کمی استراحت در سایه صخره ای پنهان از چشم پاسدارانی که در
دره های پایین در پی شکار فراریان بودند و آغاز روزی بین سردرگمی و پریشانی از یک سو و
امید به یافتن سرزمینی امن که آنها را پناه دهد تا بتوانند خود را بیابند آغاز شده بود. به آنسوی مرز
رسیدند. قاچاقچیان مزد خود را گرفته و آنان را در یک کوره راه که به شهرک مرزی منتهی می شد
رها کردند. کمی دورتر زمزمه جویباری آنان را به سوی خود کشاند. دست و رویی شستند و پس از
کمی استراحت بسوی شهرک مرزی حرکت کردند و بعد….
سالها گذشت. سالهایی که کشور مادر در گرداب خشونت و جهل فرمانروایان از یکسو و پیدایش
نسلهای جدید با عطشی سوزان برای شناخت و ارتباط با جهان خارج میرفت که پوسته ای عوض کند
و آینده ای روشن و هر چند دور را بشارت دهد.
زندگی در تبعید در کشوری که به روی آنها آغوش گشوده بود با فراز و تشیب های خود ادامه داشت.
مایا دانشگاه را به پایان رسانده بود و اکنون زنی موفق بود با شغلی که در آن کشور در رده مشاغل
پردرآمد بود و کودکانی داشت که گرچه زبان او را صحبت نمی کردند اما از زیر و بم های زندگی
مادر و مادربزرگ آگاهی داشتند. پسرشان نادر نیز پس از دانشگاه زندگی موفقی داشت. آقای
پژوهش و پروانه نیز توانسته بودند خود را با شرایط زندگی در تبعید تا حدی وفق دهند. در طی آن
سالها هزاران ایرانی از وطن رانده شدند و صدها نفر با جرمهای واهی به جوخه اعدام سپرده شدند.
حکومتی که با شعار برابری و برادری برای همه بر سرکار آمده بود در گذر زمان به یکی از
سفاکترین حکومت های تاریخ هزاران ساله کشور مبدل شد. آنان که روزی خانواده پژوهش را از
کوچه نرگس رانده بودند اکنون خود اماج اتهامات قرار گرفته و زندانی شهرهای مختلف شدند. کوچه
نرگس مالکان بسیاری به خود دید که ان کوچه شاد و پر سر و صدای و پر زرق و برق را به کوچه
ای پر گل و لای و خانه هایی نیمه ویرانه مبدل کردند.
اکنون جهان با شتابی تند به پیش میرود. اختراعات و ابداعات جدید بشر امروز و سرزمین های
دوردست دیروز را بهم متصل کرده است.
آقای پژوهش و پروانه پس از سالها دوری بر آن شدند که به ایران بازگردند. در آن سن و سال که
میرفت غروب زندگی را با خود آورد، بودن در وطن و زندگی هرچند هم کوتاه در جایی که نمی
بایست خود را درهر گذر روز و شب ثابت کنی و بگویی «که منهم روزی درجایی برای خودم
صاحب چیزی بودم » شاید آرام تر بود. طی آن سالهای دور از وطن عزیزانی را از دست داده بودند
و در سطح کشور تغییراتی صورت گرفته بود که بنیان فرهنگ و هنر ایرانی را به سویی دیگر سوق
می داد. شاید هم در بازگشت و در وطن خود نیز بیگانه بودند. شاید هم دیگر جای پایی از دیروزشان
بر جای نمانده بود. شاید گلهای شقایق کوچه نرگس پژمرده شده و از میان رفته بودند. شاید های
بسیاری رقص کنان و بال زنان در خیال ان دو زوج سالمند در گردش بودند. اما عشقی گسترده تر
همچون اعماق خلیج فارس آنان را بسوی خود می کشاند. و کشاند. کسی چه میداند! شاید!


Comments